این روزها بسان دختری شده ام ، که در مد مانده است و هر چه در اندیشه دارد
برای زیبایی خویش هزینه میکند اما از بد روزگار در خانه ای متولد گشته است
که دیوارهایش سالیان دراز است که بر زمین قامت کشیده اند
خانه ای محقر در محله ای فقیر
دختر میخواهد مانند مرفهین حرف بزند ؛ راه برود و نیز زندگی کند
اما چه سود که تمام محیط اطرافش را انسان هایی گرفته اند
که با خواست او یکی نیستند ؛
از همه بدتر اتومبیل پدرش است ، ژیانی که او از هرچه زشتی است در دنیا
ان را زشت تر و کریهتر میبیند ،
ژیانی قرمز رنگ ، با گلگیری که به تازگی بتونه کرده اند و بر کراهت این
دیو خانگی افزوده است .
وای به روزی که پدرش بخواهد آنها را به گردش برد
با هزار نمی ایم و اجبار پدر ، سوار ژیان میشود
چقدر بیزار مانده است ،
از هندلی که در دست پدرش چندین سال جا خوش کرده است
با چند هندل ژیان روشن میشود ، دختر در صندلی عقب آنقدر خود را کوچک میکند
که از عبور پنجره کسی او را نبیند
هرگز در کوچه پس کوچه های محله و شهر ، چشم از پنجره به بیرون نخواهد دوخت
تا نکند که نگاهی پر از تمسخر و سرشار از کنایه بر چشمانش بدوزد و این غم گران
را
برای او ، سنگین و سنگین تر کند
همیشه هنسفری گوشی خود را در گوشهایش مینهد و صدای آهنگ را تا بالاترین درجه
میبرد
تا صدای قهقهء پسران جوان محله را نشنود
،
انسان از هرچه بیزار است ؛ آن نصیبش میشود
باور کنید ؛
آن دختر سالهاست که با نام ( دختر ژیانی ) مشهور شده است
و چند بار باید درگیر شود در پس این
کلام که از دهان مردمان محله جاری میشود ؟
آری ؛ او بیزار است از داشبورد و دندهء این کریهترین موجود عالم
از در و پنجره هایی که با هر دست انداز گویی میخواهند از جا کنده شوند
از صدای موتوری که از شوم ترین صداهای عالم نیز به گوشش شوم تر می آید
تمام افسردگی و بیزاری خود را در چهره عیان میسازد ، اما چه سود ... ؟
تنها از این پیکر زشت یک امید باقی است
و آن روزنه ای است کوچک در زیر دنده اش
آن روزنه به پایین راه دارد و از ان میشود نور را از زمین دید
روزها که با اجبار پدر سوار این نعشبر خانگی میشود
تمام نگاهش را از آن روزنه به آسفالت خیابان ؛ جوی آبی که ژیان از ان میگذرند
و یا گودال آبی و یا حتی در توقف ژیان به سنگی ، خاری و یا علفی میدوزد
هیچ کس در پس این روزنه نیست تا با نگاهی تمسخر آمیز به چشمانش خیره شود
دگر خجالت نمیکشد از نظاره کردن فضای بیرون ؛ و دگر آرامشش از پس دیدگانش
آشفته نمیشود ،
حتی وقتی قطره ای آب از این روزنه در روز بارانی به داخل ژیان راه پیدا میکند
او آشفته نمیشود
اما نمیدانست که پدرش آشفته شد و این تنها روزنه امید را کور کرد
و گفت : از اینجا آب به داخل ماشین می آید و کثیف میکند فضای ماشین را
و این شد که دختر از آن روز به بعد ، دگر با هیچ اصرار و اجباری
پا به داخل ژیان نگذاشت
،
حال این روزهای من این است :
حال این منم که بر گهواره دوار خویش قدم مینهم
و این غول چرخنده ، شده است ژیان من
هر روز که عزم خارج خانه میکنم با تمام غم خویش به دنیای پیرامون نظاره میکنم
،
به دنیایی که صدایی که از پس نایی خشکیده بر می آید را خفه میکند
به دنیایی که هیچ کس مجال تفکر ندارد ؛ هیچ کس جرات مخالفت ندارد
و مخالف خائن میشود ؛ مخالف بی گانه پرست میشود
به دنیایی که فقیر باید فقیر بماند تا انسان های حریص پسماندهء غذاهایشان
اصراف نشود
به دنیایی که جوان یک موهبت نیست ؛ یک فرصت نیست
تنها یک دردسر است ، دانشجو یک مرض ویروسی است که باید ریشه کن شود
به دنیایی که اندیشمندان در زندانند و نادانن در حال اندیشه برای مردم
به دنیایی که زاییده شدن با داغ شوم بختی همراه میشود
و ...
من هر روز به تمام اینها نظاره میکنم
و خود را اسیر و زندانی این دنیای کریه میکنم
نه دگر خواهانم تا از پنجره های این زشت سر به بیرون نظاره کنم
و بفهمم و بدانم
و نه دگر در سکوت خانه های شهر ؛ قدم زنان به سوی فراموشی پیش میروم
امروز وقتی در زندان این دنیا به سر میبردم
روزنه ای یافتم
روزنه ای که امید را در من سرشار ساخت
وقتی به صف ایستگاه رسیدم
تاکسیی را دیدم که بر شیشه عقب خود نوشته بود
(( زندان – انقلاب ))
آری ؛ در تمامی دنیا هیچ انقلابی بی زندان نمیشود
اگر امروز اسیر مانده ام برای انقلابی است که درسر دارم
با سرعت به سمت تاکسی رفتم
سوارش شدم و تا مقصد خالی از هر اندیشه ای
لذت مسیر زندان تا انقلاب را چشیدم
تنها خواهشی ، این روزنه را از من نگیرد
که من دگر بر گردهء زمین قدم نخواهم زد
س.م.چتر به دست