تبليغاتX
بارانی ترین چتر
(( زندگی یعنی یک سار پرید ! از چه دلتنگ شدی !؟ دلخوشی ها کم نیست ))
 صبور نیستم ...

صبور نیستم

با من از بزم لجاجت وارد نشو

جنگ کافی است

اندیشهء جنگ نیز کافی است

اسیران را رها کنید

منم ، من ،

آنکه صبرش را در پس کوی دهشتناک زیستن ، جا گذاشته است

صبور نیستم

باور کن که صبور نیستم

تنها خیال میبرم که صبورم 


س.م.چتر به دست


|+| نوشته شده توسط چتر به دست در چهارشنبه 25 آذر1388  |
 برای کسی نمیخواند ... دلم
نوشته هایم را آنقدر بالا گرفته ام

که خود نیز از اینکه با تو از سر سادگی سخن گویم

به اکراه امده ام

شاید , باید گفت : این تویی که میدانی ؛ آن خرقه های پشمینه

نه برای زیبایی است که در نگاه من , هر چیز عادی است

حتی ؛ آن عشوه گر پر طروات که مرا به سوی خود میخواند

و نمیداند ، تا چه اندازه از عشوه ها بیزارم

مگر چند هنگامه جام بودن سر میکشیم

که برای خواستن هم ناز کنیم ؟

من همینم

همین نقش ساده بر قامت خاک

و هیچ نقش دو رنگی را از بودن خود عبور نمیدهم

من همینم ؛

همین آرزوی بی پایان



س.م.چتر به دست


|+| نوشته شده توسط چتر به دست در سه شنبه 24 آذر1388  |
 اسیر وار ...

این روزها بسان دختری شده ام ، که در مد مانده است و هر چه در اندیشه دارد

برای زیبایی خویش هزینه میکند اما از بد روزگار در خانه ای متولد گشته است

که دیوارهایش سالیان دراز است که بر زمین قامت کشیده اند

خانه ای محقر در محله ای فقیر

دختر میخواهد مانند مرفهین حرف بزند ؛ راه برود و نیز زندگی کند

اما چه سود که تمام محیط اطرافش را انسان هایی گرفته اند

که با خواست او یکی نیستند ؛

از همه بدتر اتومبیل پدرش است ، ژیانی که او از هرچه زشتی است در دنیا

ان را زشت تر و کریهتر میبیند ،

ژیانی قرمز رنگ ، با گلگیری که به تازگی بتونه کرده اند و بر کراهت این

دیو خانگی افزوده است .

وای به روزی که پدرش بخواهد آنها را به گردش برد

با هزار نمی ایم و اجبار پدر ، سوار ژیان میشود

چقدر بیزار مانده است ،

از هندلی که در دست پدرش چندین سال جا خوش کرده است

با چند هندل ژیان روشن میشود ، دختر در صندلی عقب آنقدر خود را کوچک میکند

که از عبور پنجره کسی او را نبیند

هرگز در کوچه پس کوچه های محله و شهر ، چشم از پنجره به بیرون نخواهد دوخت

تا نکند که نگاهی پر از تمسخر و سرشار از کنایه بر چشمانش بدوزد و این غم گران را

برای او ، سنگین و سنگین تر کند

همیشه هنسفری گوشی خود را در گوشهایش مینهد و صدای آهنگ را تا بالاترین درجه میبرد

تا صدای قهقهء پسران جوان محله را نشنود

،

انسان از هرچه بیزار است ؛ آن نصیبش میشود

باور کنید ؛

آن دختر سالهاست که با نام ( دختر ژیانی ) مشهور شده است

و چند بار باید درگیر شود در پس این کلام که از دهان مردمان محله جاری میشود ؟

آری ؛ او بیزار است از داشبورد و دندهء این کریهترین موجود عالم

از در و پنجره هایی که با هر دست انداز گویی میخواهند از جا کنده شوند

از صدای موتوری که از شوم ترین صداهای عالم نیز به گوشش شوم تر می آید

تمام افسردگی و بیزاری خود را در چهره عیان میسازد ، اما چه سود ... ؟

تنها از این پیکر زشت یک امید باقی است

و آن روزنه ای است کوچک در زیر دنده اش

آن روزنه به پایین راه دارد و از ان میشود نور را از زمین دید

روزها که با اجبار پدر سوار این نعشبر خانگی میشود

تمام نگاهش را از آن روزنه به آسفالت خیابان ؛ جوی آبی که ژیان از ان میگذرند

و یا گودال آبی و یا حتی در توقف ژیان به سنگی ، خاری و یا علفی میدوزد

هیچ کس در پس این روزنه نیست تا با نگاهی تمسخر آمیز به چشمانش خیره شود

دگر خجالت نمیکشد از نظاره کردن فضای بیرون ؛ و دگر آرامشش از پس دیدگانش

آشفته نمیشود ،

حتی وقتی قطره ای آب از این روزنه در روز بارانی به داخل ژیان راه پیدا میکند

او آشفته نمیشود

اما نمیدانست که پدرش آشفته شد و این تنها روزنه امید را کور کرد

و گفت : از اینجا آب به داخل ماشین می آید و کثیف میکند فضای ماشین را

و این شد که دختر از آن روز به بعد ، دگر با هیچ اصرار و اجباری

پا به داخل ژیان نگذاشت

،

حال این روزهای من این است :

حال این منم که بر گهواره دوار خویش قدم مینهم

و این غول چرخنده ، شده است ژیان من

هر روز که عزم خارج خانه میکنم با تمام غم خویش به دنیای پیرامون نظاره میکنم ،

به دنیایی که صدایی که از پس نایی خشکیده بر می آید را خفه میکند

به دنیایی که هیچ کس مجال تفکر ندارد ؛ هیچ کس جرات مخالفت ندارد

و مخالف خائن میشود ؛ مخالف بی گانه پرست میشود

به دنیایی که فقیر باید فقیر بماند تا انسان های حریص پسماندهء غذاهایشان اصراف نشود

به دنیایی که جوان یک موهبت نیست ؛ یک فرصت نیست

تنها یک دردسر است ، دانشجو یک مرض ویروسی است که باید ریشه کن شود

به دنیایی که اندیشمندان در زندانند و نادانن در حال اندیشه برای مردم

به دنیایی که زاییده شدن با داغ شوم بختی همراه میشود

و ...

من هر روز به تمام اینها نظاره میکنم

و خود را اسیر و زندانی این دنیای کریه میکنم

نه دگر خواهانم تا از پنجره های این زشت سر به بیرون نظاره کنم

و بفهمم و بدانم

و نه دگر در سکوت خانه های شهر ؛ قدم زنان به سوی فراموشی پیش میروم

امروز وقتی در زندان این دنیا به سر میبردم

روزنه ای یافتم

روزنه ای که امید را در من سرشار ساخت

وقتی به صف ایستگاه رسیدم

تاکسیی را دیدم که بر شیشه عقب خود نوشته بود

(( زندان – انقلاب ))

آری ؛ در تمامی دنیا هیچ انقلابی بی زندان نمیشود

اگر امروز اسیر مانده ام برای انقلابی است که درسر دارم

با سرعت به سمت تاکسی رفتم

سوارش شدم و تا مقصد خالی از هر اندیشه ای

لذت مسیر زندان تا انقلاب را چشیدم

تنها خواهشی ، این روزنه را از من نگیرد

که من دگر بر گردهء زمین قدم نخواهم زد

س.م.چتر به دست

|+| نوشته شده توسط چتر به دست در دوشنبه 23 آذر1388  |
 عقب مانده ...

از این متحجران مدرن شده

از این انسان هایی که فکر میکنند زیاد میفهمند

از این سبک مغزانی که در لباس فرنگ گرفتار آمدند

از این عقب مانده گان بی عقیده

از این بی عقیده گان دو رو

از این نادانان پر حرف

از این تفکرات پوچ

از این مغروران خشک سر

از این ...

آری ؛ از این همه است

که زجر میکشم


س.م.چتر به دست


|+| نوشته شده توسط چتر به دست در یکشنبه 22 آذر1388  |
 دروغ ...

گفتم : که نمی رنجم از تو ؛ هر چه رود از خاطر تو بر من ، باکی نیست

الا دروغ

گفتی : باشد

و من باورم را در این سخن تو نهاده ام

من چه میدانستم ، که روزی خواهد رسید از پس فانوس شوم بختیم

که خواهم فهمید

تا به امروز امتحان میشدم ؛ با دروغ های تو ؟؟

من چه میدانستم ؟؟

با تو گفتم : من خواستار آن نخواهم بود تا تو تمام حقیقت را

از برای من بازگو کنی

با تو گفتم : تنها دروغ نگو و دیگر هرچه آن دل مهربانت خواست

بر من رواست

من که با تو خو گرفته بودم ،

من که از هجوم لحظه ها ، در خیال تو آرام میشدم

چه شد که این پاکباز را به کذبی سزاوار دانستی ؟

شاید این حق من باشد

شاید این سرنوشت من باشد

شاید تا پایان عمر ، این سرو کج رسته

از دامان چمن ، سر بر نیارود

اما چرا ....؟


س.م.چتر به دست



|+| نوشته شده توسط چتر به دست در شنبه 21 آذر1388  |
 خاکسار ...

مگر غرورت نیست در بازوان اندیشه ات ؟

تا چه حد سر خاکساری داری ؟

اخر ای انسان ؛ کمی هم خود باش

نانت نبود

آبت نبود

فکرت نبود

این همه خاکساریت چه بود ؟

اخر ای انسان ؛ تا کجا باید کشد

این افساری که بر گردن تو نهاده است ؟

کمی هم از این دلخوشی های در بند

کمی هم از این خواستن های زجر اور

کمی ، تنها کمی

خود را در آر


س.م.چتر به دست

 


|+| نوشته شده توسط چتر به دست در جمعه 20 آذر1388  |
 نا فهم ...
بیزارم از این کلام هجو شده

بیزارم از این دخترکان و پسرکانی که با هر کلام

با هر نگاه

عاشق و دلباخته میشوند

حالم بد است

حالم بد است از این کودکان مغرور

حالم بد است از این فکرهای پوسیده

حالم به اندازه فهم انسان های نا فهم  ، بد است

چه میشد مگر

چه میشد من نیز نمی فهمیدم ؟؟؟

تا چه حد دنیایم زیبا بود

اگر درکی نبود در وجود من

چقدر دوست داشتن آسان بود

اگر نافهم به دنیا می آمدم ،

نا فهم میزیستم

و نا فهم جان میدادم

حالم بد است


س.م.چتر به دست


|+| نوشته شده توسط چتر به دست در جمعه 20 آذر1388  |
 قایق دلم ...

باید خیال کرد ، در قایقی کهنه در مسیر خواستن

دل به دریای بودن زده ام

توفان موج ها ؛ چه بی رحم و بی وفا

با تن چوبین قایق منند

اما چه باک مرا از این خیال

غرق شود این تکه چوب پوسیده

مگر دستان من مرده اند

تا غول ابی بلند

اینگونه نعره زند و  بلرزاند دل قایق مرا ؟

تنها همین دل است

که با تخته چوب کهنه ام یکیست

اختی گرفته اند ؛ باهم  و

بی هم بودنشان شاید ناگزیر

چه میکرد دست من

آنگاه که باید جدا میماند

از دستان گرم پاروهای پیر

ناگاه موجی بلند

سر داد نعره ها

به سوی من و قایقم

چون پتکی گران رسید

دست من و همسفر چوبی

از هم جدا ماند در عصیان موج قیر

من را گرفت دختر دریا و برد

بر ساحلی نشاند

اما نمیدانم با قایقم چه کرد

شاید که دگر

خسته گشته بود شانه های بحر

از سنگینی وزن من

باید مرا رها میکرد در زمین

و قایقم را میبرد

برای مسافری دیگر

شاید همین ...


س.م.چتر به دست




|+| نوشته شده توسط چتر به دست در جمعه 20 آذر1388  |
 غول خود ساخته ...

ای وای ، خاطرات دلم را گم کرده ام
اولین خاطری که بود
از خیال کودکی
از همان بازی ها معصوم
وقتی که گفت فاطمه از ان دامن خاکی
از آن قد خمیده و رعشه های سر
آن زمان که می آمد ،
یکی از میان جمع نعره میزد و فریاد
همان که نگاهش به راه بود
دیوانه آمده است
و ما کودکان چموش
به سوی خانه هایمان دوان
در پشت دری ،
جرزی ،
پنهان
تا نبیند او
چشمان ترسان ما را
تا نبرد ما را در میان زنبیل کهنه اش
تا خورده و سوزانده نشویم
ایکاش کودکی ، ایکاش کودکی
زن پیر و چروکیده میگذشت
آرام از عبور نگاه ما
روزی که میرفت از برم
در من نگاه کرد و گفت :
نترس ، من نیز خلقت اویم
از این تن رنجور
از این دستان پیر
چه می ایدم به کار ؟
و من در صدای او جستم
غم سالیان دور
از عمق وجود او پیدا
اما چه سود
کودکی ترسان
از غول خود ساخته
باید میگریخت
باید میدوید


س.م.چتر به دست

|+| نوشته شده توسط چتر به دست در پنجشنبه 19 آذر1388  |
 مجهول عاشقی ...

نازی ، مکن عبارت مجهول عاشقی ، معلوم

من با همین دو وجهی مجهول ، زنده ام


س.م.چتر به دست
|+| نوشته شده توسط چتر به دست در چهارشنبه 18 آذر1388  |
 پرنده غریب ...

چرا در این شب بلند عصیان سوز
میان چشمان خیس ماه
و آغوش تاک
پرنده ای غریب ، باید جان کند
پرنده ای که آرزوی وصالش ماه
اما نرست
بالهای اوج پروازش
تنها به شوق روی ماه بال زد به اوج
چند وادی که پشت سر نهاد
دستان ابر سرد ،
رنجور تن و خسته بال او را
در هم درید
یخ کرده و ملول
در اغوش سبز تاک
از ان ظلمت بلند
فرود امد و جان داد
،
پرنده نمیدانست
روز نخست
آنگاه که نغمه میخواند به روی دستان تاک
تاک عاشقش گشته بود
اما چه حیف
که ندانست آنچه داشت
کم لایقش نبود
،
امروز ، سرد و بی جان
پایان عمر اوست
پایان عمر تاک

س.م.چتر به دست

|+| نوشته شده توسط چتر به دست در چهارشنبه 18 آذر1388  |
 شاید زمین ...

از پس خاطراتی که بی هم گذشت

از ورای اندیشه های کژتابم

برای تو خواهم نوشت

اما نه بسیار

باید رسید و دید که بر خرمن خواستن

کدام شعله آتش افروز خواهد شد

من ، این جا مانده در کوره راه ها

سر رسیدن از پاهایم گرفته شد

همینجا ماندم ؛ همین خرابه گشت لانه ای ابدی از برای من

و خیال خود را به پایان این مسیر رهسپار کرده ام

اما ندید ...

اما نشد ...

باشد ؛ من ناخواسته ، کال میمانم

من دلنبسته ؛ به خواب میروم

شاید زمین و نازک خورانش شوند مقصود من

شاید عقربی شود معشوقهء این دل

شاید کرمی که قلب مرا میدرد

چه میدانم

باید رسید و دید



س.م.چتر به دست



|+| نوشته شده توسط چتر به دست در سه شنبه 17 آذر1388  |
 شوخ طبعی دلم ...

هر وقت که عنان قلم به دست میگیرم

گویی غم لشگر پلید خویش را به سویم رهسپار میکند

تمام وجودم را در بر میگیرد

و من باید از نحسی و شومی گام هایش نگاشتن آغاز کنم

هرگاه که از این احساس خسته میشوم

به شوخ طبعی دلم پایبند میگردم

که تا چه حد میتواند شاد باشد و نیست

بی بهانه غم میگیرد و با بهانه شاد نمی شود


س.م.چتر به دست


|+| نوشته شده توسط چتر به دست در دوشنبه 16 آذر1388  |
 نخواستم ...

نخواستم ، همه اش مال تو

تنها بخند از برای دل رسوایم

ندیدم ، باور کن ندیدمت

چرا باورت نبود این حرفهای من

  گنگ شد ، ساده شد و  به تشنج رسید

حال هم هذیان

نوشته هایم را میگویم

اصلا مال خودت ؛ همه اش را بردار و برو

نه ، همین دگر 

دگر تمام

باشد خیال که در وادی تو بود

باشد همانجا

خیالم نیز مال تو

من میروم


س.م.چتر به دست




|+| نوشته شده توسط چتر به دست در دوشنبه 16 آذر1388  |
 دختر سحر ...

دیوانه میشود دختر سپیده دم از پس فانوس چشمان آفتاب

او که تا لحظه ای پیش سایهء سیاهی را به سر داشت

و دستانش در دستان تاریکی گره خورده بود

حال ، قد برافراشته از مشرق اندیشهء خویش

بوسه ها مینهد بر قدم های خورشید

و شفق این نو رسیدهء سست بنیان

تمام جلوه او میشود

هر نازی در عالم خریدار دارد

و خریدار ناز سپیده دم ، آغوش مهربان پسر سالخوردهء زمین است

و ما تا چند سحر خوابیم و این عاشقانه ها را نخواهیم دید ؟؟؟؟



س.م.چتر به دست




|+| نوشته شده توسط چتر به دست در یکشنبه 15 آذر1388  |
 
 
بالا